کوه‌نوردانی که نصیحت مردانِ روستا را جدى نمی‌گیرند ! . . . می‌روند و می‌میرند !

متنی که در ادامه از نظر می‌گذرانید بسیار تأمل‌برانگیز و در عین حال غم‌انگیز است! ... از زبان «مردان روستا»! ... از «کوهستانی که بوی مرگ می‌دهد»! ... از کوه‌نوردانی که می‌روند و برنمی‌گردند! ... و از «شب‌ِ مرگ و صبحِ نجات» !‌
 
آخرين جنازه همين ديروز پيدا شد. دو تاى ديگر چندين روز قبل‌تر. اين يكى انگار جاى دورتر پرت شده بود. انگار با بهمن چرخيده و چرخيده تا رسيده به ته برف‌ها. شايد تصور اين ابعاد دشوار باشد، اما برفى كه جابه‌جا شده به اندازه صدها كاميون است. ٨ تا ١٠ متر ارتفاع و مساحتى حدود ١٠٠ متر.
 
سفارش مرده‌هايتان را نكنيد. مردان افجه خودشان دست به كار می‌شوند. سقوط هر بهمن يادآور مرگ است. زمستان‌ها افجه بوى مرگ می‌دهد. هيچ كوهنوردى نصيحت مردان روستا را جدى نمی‌گيرد. آنها مصمم پيش می‌روند و تنها مردان روستايى هستند كه با هيبت مرگ آشنايند. چشم‌هاى آنها انباشته از هراس و اندوه می‌شود و كوهنوردان هنوز در گردنه پربرف پيش می‌روند. درحالى‌كه در آغوش نيستى گام می‌گذارند و چشم‌هايشان هيچ نمی‌بيند. اين است قصه يك مرگ سپيد.
 
به حرف ما توجهى نمی‌كنند. می‌روند و می‌ميرند. آخرين مرد مرده ١٥ بهمن زنده رفت، ١٨ بهمن خود من جنازه‌اش را بيرون كشيدم. سر تا پايش مارك بود. از لباس زير و كمربندش تا كفش و كلاه و دستكش. ٤ميليونى می‌ارزيد، اما لباس مارك كوهنورد نمی‌سازد. بهمن بِرندمِرند حاليش نيست. اصلا مگر خود شما نشنيديد كه می‌گويند خشم طبيعت؟ طبيعت زيباست، اما در كنار زيبايى‌اش عصيان دارد؛ مرگ و مير دارد. مثل دريا، مثل جنگل، مثل همين كوهستان.
 
ما بالاى صد دفعه به كوهنوردان درباره اين‌جا توضيح داده‌ايم. هشدار كه زمستان‌هاى اين‌جا بد است. خطر دارد. شصت تا كشته بيشتر داده. چه زن چه مرد. گوش نمی‌دهند. ما را به چشم مزاحم نگاه می‌كنند. باور نمی‌كنند چيزى كه در چهارديوارى كلاس و سنگ‌نوردى روى ديوار مصنوعى ياد گرفته‌اند، فرق دارد با اصل جنس. اين‌جا كوهستان است. مگر شوخى است. می‌زند زمين. غريبه و آشنا هم نمی‌شناسد...
 
ادامه مطلب را بخوانید: ...