حسن زرافشان

حسن زرافشان در سال ۱۳۴۳ در ماهی که طبیعت دوران به استقبال شکوفه ها می رود. چون گل سفید کوچکی از دل برف ها سرک کشید و چشم باز کرد. خورشید را دید ؛کوهها ،‌آدمها ؛ دشتها و کتابها را حس کرد که وجود نامرئی در همین نزدیکی ها نوک آن قله کوه هست که باید به جستجویش برود و بشناسدش . خدا را زمانی که در کنکاش هایش پیدا کرد که خود را یافته بود. از نوجوانی ورزش را آغاز کرد و سعی کرد همزمان با پرورش جسم ؛ روحش را هم آموزش بدهد و به وسعت دشتها برساند . یاد گرفت که باید یاد بدهد و شاگردانش را هدفمند و ساعی تربیت کند. کم کم با قله های بلند دوست شد. مردان زیادی دستهایش را گرفتند و بالا کشیدند. ( مربیان مهربان او آقایان : حسن میرابی ؛ سیاهپوش ؛ اشتری ؛ خلج ، نوری ) او هم به نوبه ی خود دستهای مهربانش را در دستهای دیگران گذاشت و کمکشان کرد تا اوج ها را ببینند. چون اوج را دوست داشت در اوج بودن ؛ در اوج ماندن و در اوج پریدن را. آرام آرام حسنک وار از کوه ها بالا رفت تا خورشید را که آنقدر دوست می داشت از پشت ابرهای نا آگاهی بیرون بکشد تا مردمی که عاشقانه دوستشان داشت در انوار آسمانی این پرنده طلایی بهتر زندگی کنند . هجرت برای او مفهوم آبقاد کردن را داشت و ساختن از اهداف برتر او بود. ساختن در بلندیها و یافتن در عمق درون . هجرت کردن برای او معنای انسان ساختن را داشت و از خویشتن خویش بارها و بارها رها شدن و در ارتفاعات انسانیت ماوراء گرفتن.

زرافشان در سال ۱۳۷۹ بعد از سال ها تمرین مداوم به طور رسمى گروه کوهنوردى «سیمرغ» را در قزوین پایه گذارى کرد که این گروه علاوه بر کوهنوردى و سنگنوردى به فعالیت زیست محیطى نیز مى پرداخت.

کتابفروشی کوچک اما جذابش پاتوق محققان ؛ دانشجویان ؛ استادان ؛ ورزشکاران و تمامی شیفتگان دانایی بود. همیشه بهترین ها را داشت ؛ بهترین شعر ؛ بهترین موسیقی ؛ … داخل کتابفروشی که می رفتی گلدانهای کوچک چشم نواز و خوشنویسی های زیبا چشمهایت را مهمان صمیمیت می کرد و بعد مردی مصمم از لا بلای کتابها و از میان حضور هزاران نویسنده سلامت می داد و تمام دانشش را چون موجی از مهر به سویت روان می کرد. حسن زرافشان مردی بود با تمام ضعف ها و قوت های یک انسان ؛ اما وجه تمایزش با دیگران در این بود که عاشق مردم و میهنش بود. آموزش دیدن و آموزش دادن را دوست داشت. آموزگار گمنامی بود که کلاسهای باز آموزی شرکت می کرد. کلاسهایش بیشتر به مکاشفه شبیه بود تا کلاس خشک آموزشهای کلیشه ای. او مدرسی بود که جسم و روح را توامان در دستهای توانای دانش پرورش می داد. معتقد بود که با کمترین امکانات باید بیشترین نتایج را گرفت. او در دوره های بسیاری که در شهرها و استان های کشور برگزار می شد شرکت کرد.

برخی از دوره ها به شرح ذیل است :

ـ اولین دوره کارآموزی ؛ سال ۱۳۶۰ ـ مربی آقای حسن میرابی

ـ اولین کلاس کارآموزی ؛ شیرپلا ـ ۱۳۶۱ ـ برگزار کننده فدراسیون کوهنوردی

ـ اولین دوره مربیگری درجه ۳ سنگنوردی و یخنوردی شیرپلا و علم کوه ( یخچال اسپیلت ) ـ سال ۱۳۶۴

ـ اولین دوره کلاس مربیگری درجه ۲ سنگنوردی ، پل خواب ـ ۱۳۶۷

ـ دوره کلاس طراحی مسیر داخل سالن ، سال ۱۳۷۳ ـ زیر نظر دو مربی فرانسوی

ـ شرکت در کنگره اخلمد

ـ دو دوره کلاس بازآموزی مربیگری درجه ۲ ـ ۱۳۸۲

حسن زرافشان در طول عمر کوتاه خود صعودهای شاخص بسیاری انجام داد. چون از نظر آمادگی جسمی در سطح بالایی قرار داشت و همیشه جسم و روح آماده و هوشیاری داشت. صعودهای او در نوع خود بی نظیر بوده ، یا برای اولین بار ر ایران انجام گرفته است. بازگشایی مسیر خط الراس جنوبی به شمال علم کوه ( گردون کوه ، خرسان جنوبی ، خرسان شمالی ، علم کوه ) از جمله کم نظیرترین صعودهای او و همنوردانش در زمستان بود.

برخی از صعودهای شاخص زنده یاد زرافشان به شرح ذیل است :

ـ اولین صعود زمستانی به قله خشچال ، ۱۳۶۰

ـ صعود قله دماوند از جبهه غربی ، خرداد ۱۳۶۰

ـ اولین صعود زمستانی به قله سیالان ، بهمن ۱۳۶۱

ـ صعود زمستانی خراسان جنوبی اولین بار ( نا موفق )د بهمن ۱۳۶۵

ـ صعود قلل علم کوه و دیواره مسیر قزوینیها ، مرداد ۱۳۶۲

ـ صعود قلل علم کوه ـ گرده مرداد ۱۳۶۴

ـ صعود زمستانی شاه البرز ( نا موفق ) بهمن ۱۳۶۲

ـ صعود دیواره علم کوه ـ مسیر لهستانهیا ۵۲، مرداد ۱۳۶۵

ـ صعود شیر کوه یزد و تزرجان ، آبان ۱۳۶۸

ـ صعود قله چوپار کرمان ، ۱۳۷۹

ـ صعود قله تفتان زاهدان ـ ۱۳۷۹

ـ صعود دیواره علم کوه از مسیر نجاح

ـ صعود دیواره علم کوه از مسیر لهستانیهای ۴۸

ـ صعود دیواره یخی اسپیلت

ـ صعود دره یخار ـ دماوند

صعود دماوند از جبهه شمالی

قسمتی از نوشته حسن زرافشان ـ صعود دره یخار ـ ۱۳۷۶

با نخستین پرتو خورشید که از پس کوههای مشرق پرتو افکنی می کند پای در یخچال می گذاریم راستش نماز خواندن در اینجا چه کیفی دارد . نمی دانم چرا اینقدر حال نماز خواندن پیدا کرده ام دوست دارم . می خواهم . نیاز دارم که با او رو در رو بایستم حرف بزنم و بخواهم که مرا خالی نگه ندارد که چنان در نظردیگران بزرگ جلوه کنم اما تو خالی پوچ و پوک و بی معنی و حتی اینکه شعور درک این زیباییها را نداشته باشم.

کتاب فروش کوچک اندام و خنده روی کوچه کلیسای قزوین، ورزشکاری با تجربه ، مربی کاراته اندیشمند، و اندیشه ورزی توانا و کوهنوردی با تکنیک بود. کسی که شاگردانش را مانند فرزندانش دوست می داشت.

 

منبع : کوهنوردان